pajoohaan.ir

داوود امیریان خواهان آن است تا هر قسمت از این کتاب را به موضوعی خاص اختصاص دهد، اما به دلیل آن که قصه‌ها به طور پیوسته پشت سر هم می‌آیند، در نهایت یک داستان واحد ساخته می‌شود. او داستان را از جریان اعزام به جنگ آغاز و بعد به اردوگاه، حملات و عملیات‌ها رسانده و در آخر به بازگشت به خانه ختم می‌کند.این کتاب روایت‌گر زندگی یک جاعل است. بله یک جاعل! کسی که شناسه خود را دستکاری می‌کند تا بتواند به جبهه برود. امیریان در این داستان در حقیقت قصد دارد تا خاطرات خودش را به تصویر بکشید. خاطرات همه‌ی رزمندگان، دلنشین و جذاب هستند، اما اکنون که یک نویسنده و طنزپرداز دست به ‌قلم برده، بدون شک این جذابیت دو برابر خواهد شد.روز بیستم فروردین از زیر قرآن رد شدم. مادرم خودش را حفظ کرده بود و با خود می‌جنگید تا جلوی من اشکش سرازیر نشود. در محوطۀ پایگاه جنب اتاق فرماندهی جمع شدیم. اسم تک تک افراد را خواندند و دست هر کدام ورقه‌ای دادند تا با آن لباس و جیره تحویل بگیرند. اسم مرا که خواندند، سریع برگه را گرفتم و به انبار پوشاک رفتم. انبار، یک کانکس قهوه‌ای ‌رنگ بود که عده‌ای دور آن جمع شده بودند. یک دست لباس نظامی، فانسقه، لباس زیر و پوتین تحویل گرفتم. همان موقع رفتم پشت یک ماشین و سریع لباس‌هایم را عوض کردم. لباس گشاد بود و به تنم گریه می‌کرد. پوتین‌ها هم انگار قبر بچه بود. رفتم انبار و آن قدر گفتم تا لباس و پوتین را عوض کردند. با لباس‌های جدید شدم یک نظامی!

continue_text

for_you