pajoohaan.ir

نگام توی چشمای زیباش که می‌افتاد، همه غم و غصه‌هام می‌رفت. دستاشو که می‌دیدم یاد کبوتری می‌افتادم که زیر بال گرمش بچه‌هاش رو جمع می‌کنه. راحت حرف می‌زد، سرفه نمی‌کرد! اما بابا حالا... مجبوره همیشه عنیک دودی رو چشماش بذاره.

continue_text

for_you

related_books

more