pajoohaan.ir

  حبیب دلها : یادنامه سردار سرتیپ پاسدار شهید حاج حبیب لک زایی (جلد 7)
همین که پای نگاهش به این جهان وا شد / (حبیب) گم شده شهر عشق پیدا شد

کشاند شوق شهادت به خاکریز او را / چقدر شور به پا شد! چقدر غوغا شد!

چقدر زخم که بر روی پیکرش گل کرد / ببین چه دسته گلی! چقدر زیبا شد!

دوباره رستم دستان مگو که افسانه است / که پهلوان‌تر از او در زمانه پیدا شد

نشست ترکش دشمن به چشم روشن او / چه زود چشم دلش را گشود و بینا شد

نخواست رو بشود دردهای بسیارش / شهادت آمد و آن مشت بسته‌اش وا شد

به احترامش یک سیستان خبردار است / به احترامش ایران ز جای خود پا شد

حبیب نام گرفت و چه با مسما بود/ کسی که نام بلندش (حبیب دلها) شد

continue_text

for_you